کودکانه و عاشقانه زندگی کن

پیمانی را که در طوفان زندگی با خدا می بندی ، هرگز در آرامش فراموش نکن

:()

میگم یه وخت ضایع نباشه ،من هنوز رسما نرفتم دانشگاه؟؟از تموم غیبتامم استفاده کردم.میترسم استادام دیگه واس آب خوردنم نزارن از کلاساشون بزنم بیرون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 15:6  توسط آذرخش  | 

هعععی

 

تابستان حالا که داری  تمام میشوی باید بگویم

 

روزهای  

 

گرمت چه سرد گذشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 17:52  توسط آذرخش  | 

هفت نصیحت مولانا

گشاده دست باش، جاری باش ، کمک کن ( مثل رود)

 

با شفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

 

اگر کسی اشتباهی کرد آن را بپوشان (مثل شب)

 

وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ )

 

متواضع باش و کبر نداشته باش ( مثل خاک)

 

بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)

 

اگر می خواهی دیگران خوب باشند ، خودت خوب باش (مثل آئینه)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 23:27  توسط آذرخش  | 

بازم...

یه چیزی یادم افتاده

مدیونتونم اگه نگم

ایام امتحانات بود میخواستم با برنامه درس بخونم

مشغول برنامه ریزی شدم و

آخراش اومدم ساعات استراحت و درس خوندن روزانه رو با هم جمع زدم

شد ۲۶ ساعت در هر روز

الان متوجه شدم که چرا هیچ وقت نتونستم به برنامه هام برسم

درس نخوندم که

تمام مدت درگیر حساب کتاب بودم ک چرا ۲ ساعت اضافه اومد

آخرشم نفهمیدم

به خودم ک اومدم دیدم آخرین امتحانو هم دادم

حالا اونو بیخی

اینو نگا

یکی از دوستان شریف پیشنهاد کرد که واس بهتر نتیجه گرفتن تو امتحانا صلوات نذر کنم

منم داغ بودم

جو گرفتم واس هر درس ۱۰۰۰ تا نذر کردم

الان فهمیدم چه کردم!

یه ۵۰۰۰ تا باید پیاده شم

هعیییییی

نشستم برنامه بریزم ک ببینم چندروز طولش بدم

شد ۵۰ روز هر روز ۱۰۰تا

اومدم تعداد روزارو کمتر کنم

ب یه عدد عجیب رسیدم

(۱.۵/۶.۲۵یک و نیم ممیز شیش و بیس پنج)

اصن نگم چ کردم بهتره

(اگه بگم ٬اونوقت شوما مدل برنامه ریزی منو یاد میگیرین٬ صورت خوبی نداره)

هوووووووف

شاید یه ترم مرخصی بگیرم

یه استراحتی ب خودم بدم

لامصب نابود شدم با این برنامه ریزیای سنگین

آهنگ غمگین لدفن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 15:2  توسط آذرخش  | 

:)

سلام دوستای گل خودم

دلم واستون تنگ شده حسابی

این مدت تلف شدم با درس خوندن

حالتون خوبه؟ چیکارا میکنید؟

خوش میگذره؟

امتحاناتون چطور بود؟

و ازین سوالا....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 17:50  توسط آذرخش  | 

سال نو مبارک

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــام داغ

سال نوتون مبارکــــــــــــــــــــ

انشالا سال خوبی داشته باشید

آرزو میکنم اسب امسال اسب مرادتون باشه

و بتازید تا خوشبختی

دوســـــــــــــــــــــــتون دارم

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس

عیدتـــــــــــــــــــــون مبارک

خوش بگذره و شاد باشید


+ نوشته شده در  جمعه یکم فروردین 1393ساعت 0:44  توسط آذرخش  | 

گلتون اومد خوش اومد

سلـــــــام...حالتون خوبه؟

بازم من يه هفته زود تر كلاسامو دو در كردم و اومدم پيشتون


راستيتش  استادمون نميدونم راجع به ما چي فكر كرده..ميخواست يه امتحان 0/5نمره اي 36 صفحه اي بگيره

شما جاي من بودين چي كار ميكردين؟

نشستم منتظر فرصت...ريفيقم اومد و گفت بيا فردا بريم خونه

منم از خدا خواسته...گفتم آره بابا..همین 10 روز یه بارم که میام دانشگاه داره موهام میریزه ، زیادم هســـــــــــــــــت

دوستم كه هنو دو دل بود.. گفت بعد از كلاس راجع بهش حرف ميزنيم...

منم نزاشتم پیشنهادش بشينه رو زمين و نفسي تازه كنه...جم كردم و رفتم ترمينال و به اهل منزل هم  خبر ندادم(يه بار خواستم غافلگیرشون کنم..از دهنم پرید و به خاهرم گفتم و اونم گفت که خیالت راحت  بین خودمون میمونه...چقد موند؟...نیم ساعت بعد مامانم زنگ زده میگه"دقیقن کی میای؟"..باور کنین این حرف دو سه ماه پیشه...ولی من هنوزم در کف اینم که دقیقن معنیه " خیالت راحت بین خودمون میمونه بابا " ینی چی؟)


راستش واسه بعد عید یه هفته از اردیبهشتو  خالی کردم...ولی کمه..گفتم زحمت بقیه ش رو شما بکشین و یه برنامه بدین که یه هفته دیگه رو هم جم کنم

ازاینا بگذیریم...

نگاا...

اگه این مدت تا قبل از تحویل سال کسی به روتون خندید  مدیون منید اگه نزنید تو دهنش..

هر برنامه ای براتون ریخته بشه اگه بخواید ریشه یابی کنید فقط به این میرسید: " خونه تکونی"

وگرنه من که بد شوما رو  نخواستم تا حالا

به جون رییس دانشگامون...این سه روزه اومدم خونه...اندازه ۳۶۴ روز ازم کار کشیده شده...

این  مسئولین چرا جوابگو نیستن؟...

البته حقمه...دندم کور میموندم خوابگاه درسمو میخوندم و امتحانمومیدادم که الان این اوضام نبود که...دیسکم سه باره پاره شد...

خدایا میگم این همه شانسو دادی به من یه وقت حق بقیه بنده هات ضایع نشه..اصن راضی نیستم

خوب دیگه

 4کرتونم

  5چرتونم

 9کرتونم



این چیه تاریخ مطلبم اشتباست؟...من اینو تازه گذاشتم...23 اسفند...بلاگفا خیلی بی ادب شده جدیدن

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 17:20  توسط آذرخش  | 

من اومدم :)))

سلام دوستای خوبم

دلم واسه ی همتون خیلی خیلی تنگ شده بود

این مدت در گیر کلاسام بودم و  فرصت مناسبی برای آپ کردن نداشتم...

ولی از الان تا چند هفته ی آینده در خدمتتون هستم

مخلص همه رفقای با مرام و با معرفتی که به یادم بودین

هیچ ثروتی بالاتر از مهربونی نیست ، یادتون باشه خیلی ثروتمندین

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 23:0  توسط آذرخش  | 

تولدم مبارک :))))))

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــام دوستان حالتون خوبه؟

دیروز تـــــــــــــــــــولدم بود

( 19/9/92 که 19 سالم شد )

ولی وقت نکردم پست بزارم آخه در گیر امتحانامم

ولی خب الان فرصت پیش اومد که بگم:

تــــــــولدم مبارک

( با یک روز تاخیر)

این روزا نمیتونم بهتون سر بزنم ،دیگه ببخشید

بعد از پایان این ترمم حتمن آپ میکنم و بهتون سر میزنم...

خوش باشین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 10:12  توسط آذرخش  | 

بــــــــــــــــاران

سلام دوستای گلم....

حالتون خوبه؟  خداییش دلم واستون تنگ شده بود...

ببخشید که یه مدتی درست و حسابی بهتون سر نمیزنم....آخه دانشگام و فرصت نمیکنم بیام....ولی الان اومدم خونه و تا آخر محرم در خدمتتون هستم

دوستون دارم


اوج محبت را نمی توان با پیام تقدیم کرد

اما از همین فاصله ما مخلص خوبانیم




“پاییز” مرا عاشق میکند

“باران” عاشق تر

حالا تو بگو

این “باران پاییزی” با من چه میکند . . . ؟



باران همیشه می بارد ، اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند

نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن . . .




بغض هایم را به آسمان ، سپرده ام

خدا به خیر کند باران امشب را . . . !



نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد

ولی باران نمیداند که من دریایی از دردم

به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم . . .



شبهای مهتابی با این که تاریکند ، روشن اند

و شبهای ابری با این که دلگیرند ، دست و دلباز

“چون در نهایت می بارند”

و وقتی که میبارند “سخاوتمندانه” می بارند!

برای همه “یکسان"  ، “بدون چشم داشت”  و  “پاک” 



تلنگر کوچکی است

بــــــــــــاران

وقتی فراموش می کنیم

آسمان کجاست . . .




باران رحمت خدا همیشه می بارد

تقصیر ماست که کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم . . .




صدای باران زیباترین ترانه خداست که طنینش زندگی را برای ما تکرار می کند

نکند فقط به گل آلودگی کفشهایمان بیندیشیم . . .



چه سنگین گذشت عصر بارانی ام

گویی نوازش نمی کرد ، باران صورتم را

گریه ام ، فریادم ، تنها سکوتی بود

تا حرفهایم

در بستری از بغض بخوابند...!!




تنها ادامه میدهم در زیر باران

حتی به درخواست چتر هم جواب رد میدهم

میخواهم تنهایی ام را به رخ این هوای دو نفره بکشم

ببار باران من نه چتر دارم نه یار ...





با رفیقت مثل چتر رفتار نکن

که هر وقت بارون بند اومد ، فراموشش کنی . . .




علم ثابت کرده که شکر در آب حل میشه

پس هیچ وقت زیر بارون نرید ، چون شیرین ترین دوستام رو از دست می دم !




چاکر همه ی رفقای گل و بامرامم



+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1392ساعت 12:27  توسط آذرخش  | 

:(

سلام بچه ها....

ببخشيد اين مدت بهتون سر نزدم....آخه مسافرت بودم....

دلم واسه همتـــــــــــــــــــون تنگ شده بود....

بچه ها !! كلاساي دانشگام شرو شده...ميخوام يه هفته جيـــــــم بزنم....ولي بعدش رو چيكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم واستون تنگ ميشه....ممكنه ديگه نتونم هر روز آپ كنم....تا يه مدت....چيكار كنم؟؟؟؟؟؟؟

دوستون دارم

(تابستون كوتاهه...ما تا مي تونيم پيش هـم مي مونيم....دوستاي صميمي .كاراي قديمي)


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 14:32  توسط آذرخش  | 

روز همه ي دخملاي گل و نازنين مبـــــــــــــــــــاركـــــــــــــــــــــــــ

**بزرگترین مشکلی که دخترا دارن :

.

.

.

.

 دخترا هیچ مشکلی ندارن همشون ماهن ،گلن  ،نفسن ، عشقن


 دخترا پرچم بالاست ؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

 

**خوشم میاد تو تقویممون از روز جهانی بیابان زدایی  تا روز جهانی  توالت داریم اما روز پسر نداریم !!!

 

 

 

** دختره : دوستت دارم

پسره : هه هه 

دختره : میمیرم برات 

پسره : هه هه 

دختره : امروز تصمیم گرفتم بیام خونتون 

پسره : إ ؟ جدی ؟ ساعت چند ؟ 

دختره : هه هه
 
 
 
 
 

**بزن به سلامتی پسرایی که تا آخر پای عشقشون  میمونن (برگرفته از کتاب تخیلی انسان هایی که هیچگاه وجود نداشتند)

 

روزمون مبارك....دخترا دستا بالا....حالا همه بياين وسط و كم نذارين....

 

 داداشياي گل  و باجنبه ...مي دونم كه ناراحت نشدين...فقط يه شوخي بود...

چاكر همه ي دختر  پسراي خوش مرام و با جنبه...

 

 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 0:22  توسط آذرخش  | 

ســـــــــــــــــــــــــلام

سلام ريفيقاي گلم.....من اومدم...

چه خطــــــــــــر  ؟...خو ش ميگذره؟

من نبودم بچه هاي خوبي بوديــــــــــــن؟

دلم واستون تنگ شده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 22:19  توسط آذرخش  | 

بابا خوش باشين...

سيلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــام دوستان

من يه 10 روزي نيستم..شايدم بيشتر.....ميرم مسافرت

گريه نكنين لدفن...منم گريم ميگيره هـــــــــــــــــا...!!!!

كسي اگه اذيتتون كرد بم بگين تا حالشو بگيرم

بچه هاي خوبي باشين.......... شبا زود بخوابين .... (شير و مسواك و ج*ي*ش*(!!!) و بوس   قبل خواب يادتون نره. )....

به چاقو و كبريت و پريز برق و چيزاي خطرناك دست نزنين....با بچه هاي بي ادف نگردين ... ...تا من ميام

درو هم به روي عاغا گرگه وا نكنينـــــــــــــــــا...

زودي بر مي گردم....مراقب خودتون باشين....


دوشتون دالم...بــــــــــــــــــــــــــوس


يه چند تا نكته ي جالب روانشناسي هم گذاشتم تو ادامه مطلب...برين بخونين... حتي اگه يكيشم بخونين به دردتون ميخوره .

بزا ببينم چيزي از قلم ننداختم؟؟؟..نه همه رو گفتم!!

من ديگه رفتم

خداحافظي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 20:47  توسط آذرخش  | 

:)

يه سري از آدما هستن كه بايد حالشون گرفته بشه  اســـــاسي

يه برنامه ي توپ واسشون ريختم...دلم نيومد تنها خوري كنم...گفتم به شما هم بگم كه ياد بگيرين..( بس كه خوش مرامم)

بريد تو شامپوي اونا پودر موبر بريزيد..فك كنم ديدني بشن..

بعضيا رو بايد اينجوري بنشوني سر جاشون...والا بوخودا

راستي...حال هركي رو خواستين بگيرين خبرم كنين تا يه برنامه ي حال گيري  راست كارتون براتون  بريزم و تحويلتون بدم

چاكريم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 2:5  توسط آذرخش  | 

هي خدا...

نشستم پا كامپيوتر...داشتم وبگردي ميكردم... 

خواهرم بعد يك ماه تصميم گرفته بود  يه حركتي انجام بده كه ما بدونيم اونم تو خونه س

رفت جارو رو آورد كه اين اتاقو جارو بكشه....

اومد دوشاخه جارو رو زد  تو  سه راهيي كه كامپيوتر  بهش وصل بود !!!

كارش كه تموم شد اومد كل  سه راهي رو از برق كشيد ...

هيچي ديگه...كامپيوتر خاموش شد و افكار منم تو نت جا موندن(عاخه عجيب تو يه مطلب غرق شده بودم)..

....

وقتي روشنش  كردم  بهم هشدار داد  كه چند روز طرفش نرم  ، بعدم  كلي بم فحش داد...فهميدم اون بنده خدا هم كلي شاكي شده ... جوابشو ندادم ...گفتم بزار خودشو خالي كنه(كامپيوترو ميگما!!!)

بايد يه مدت طولاني بخوابم چون افكارم اون تووو گير كردن ....

واسه نجاتشون دعا كنيد

عاخه من با اين دنيا چيكار كردم كه اين جوري بايد تاوان بدم؟؟؟

دلداري بدين لدفن...



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 23:39  توسط آذرخش  | 

ههييي..چي بگم..

با يكي از بچه ها رفته بوديم خريد

رسيديم به يه مانتو فروشي

اين ريفيق ما محو تماشاي يه مانتوي بنفش شده بود

فروشنده اومد كنارمون و گفت : بفرماييد

ريفقمون خواست قيمت رو بپرسه،هول كرد و گفت: ببخشيد اين مانتو بنفشه چه رنگيه؟

هيچي ديگه ...بنده خدا صاب مغازه  ، نه اينكه ديواراي مغازه رو با لباس پوشونده بود...مجبور شد مانتو ها رو گاز بگيره

منو ميگي؟...داشتم زمينو گاز ميگرفتم....

از خنده با سنگفرشاي خيابون يكي شده بوديم

الان چند وقته باش بيرون نميرم....

_

_

_

_

_

_

_


هالا كه بحثش افتاد بزار يه چيز ديگه ازش بگم

عاغا يه روز جمع كرديم با اين ريفيقمون بريم امام زاده.... وسط راه كلي خوراكي خريديم كه حوصلمون سر نره...

آره ديگه، يه دلستر خريديم..اما ليوان همرامون نبود....نزديك امامزاده وايساديم يه جا ليوان يه بار مصرف بخريم...رفته به صاب مغازه ميگه: ببخشيد عاقا ، ليوان" مصنوعي" داريد؟

صاب مغازه رو بيخي...

منو بگو....به جون خودم  مي خواستم گريه كنم...

يني ميخواستم برم ببندمش به امامزاده بلكه شفا بگيره مردم نذاشتن...! ...گفتن واسش دعا كن...!

اصن خودم عمدن يه مدته باش بيرون نميرم....وگرنه الان وبم جا نداشت 4 تا مطلبم راجع به خودم توش بنويسم....والا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 14:3  توسط آذرخش  | 

:0

چغد خوب ميشد اگه كنار پله هاي  هر ساختمون يه  سرسره ي بزرگ طراحي ميكردن

ديگه حداقل  آدم  واسه برگشتن و پايين اومدن اذيت نشه...

پس اين دانشمندا دارن چه غلطي ميكنن؟

 والا....




+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 20:44  توسط آذرخش  | 

-------------.........-------------

آغا يكي نيست به بعضي از اين پسرا

(همونا كه ميان تو خيابون دنبال شوهر ميگردن)

بگه:

عاخه خواهر من ، دخدر  بودن ، فقط ابرو برداشتن نيست كه...

بايد رژ بزني و دامن كوتاه  هم بپوشي كه خوشگل بشي ....ناز بشي... دخدر بابايي بشي

 جدي ميگم  والا  ....

به بعضياشونم بايد بگي: جمع كن تو رو خدا ...حالمو به هم زدي...

حيف كه خانواده نشسته و گرنه دوتا ف ح  ش   رقيق(!!!)  بهشون  مي دادم كه بعدن نتونم از خجالتشون درام

 عجف زندگي شده!!!


با بعضي  پسرا بدم.... تو چيه ترش كردي؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1392ساعت 1:22  توسط آذرخش  | 

:(

الان ساعت 23:46

امروز مهمون داشتيم

بعد  نهار بهم تعارف كردن كه ظرفا رو كمكم بشورن

عاغا منم جو گير شدم و گفتم تنهايي راحت ترم

لامصب الان  حدود 5 دقيقه ميشه كه ظرفا تموم شدن

فقط نميدونم چرا اينقد زياد بودن

اصن مسير زندگيم عوض شد

مشكل خاصي واسم پيش نيومد

فقط بايد يه سر برم دكتر يه نگاه به كمرم بندازه، فك كنم ديسكم پاره شده باشه

نيازمند از دنيا نري، براي سلامتي بعد از عملم دعا كن

البته دلمم واسشون تنگ شده هااا





+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1392ساعت 0:24  توسط آذرخش  | 

ههه

يكي از چيزايي كه من ازش لذت ميبرم، اينه كه سرعت گير جاده از دو جا كنده شده باشه و آدم بتونه دو تا چرخ ماشين رو از اون  دو تيكه رد كنه!

خداييش يه همچين سرعت گيرايي وجود دارنا!

حال ديگه عشق و حال رد كردن موتور از يه تيكه ش بماند...

 خدايا اين شادي رو از ما نگير...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 21:14  توسط آذرخش  | 

عايا اين زندگيه ما داريم ؟

داداشم همش 8 سالشه....چند وقت پيش داشتم واسه خودم ترانه مي خوندم ...اونم كنارم نشسته بود....گفت : عاشق شدي ....الكي گفتم آره .... برگشته بم ميگه " پاف " هم داري ؟ ...

هيچي ديگه ...تا ديروز جمعن شد 13 روز كه داشتم رو معني " پاف " فكر مي كردم

بعد تلاش هاي بي وقفه معنيشو فهميدم...

" پاف , BF= دوست پسر... داف , GF = دوست دختر"

شمام بدونيد بد نيست

 ممكنه با اين بحران مواجه بشيد

ازين دهه هشتاديا ريخته تو همه خونه ها ...

_

_

_

_

_

_

دخدره  يه جايي يه كامنت گذاشته بود : " درد زايمان خيلي زياده "

پسره زيرش كامنت گذاشته بود " آره عزيزم دركت ميكنم "

 ديگه كار از ابرو  برداشتن و شلوار صورتي پا كردن گذشته...!

خدايا جنسيت اصلي اينا رو بشون برگردون

لال از دنيا نري  بلند بگو آمين....

_

_

_

_

_

چند سال پيش:

داداشم 5 سالش بود و دختر خالم 3 سالش

به غرعان جدي ميگم

دختر خالم اومده بود تو جمع بهمون گفت منو ابوالفضل مي خوايم با هم ازدواج كنيم و واسه ماه عسل بريم بندر عباس و همونجا ابوالفضل يه بچه بزاره تو شكمم و زودم بر مي گرديم

 و ابوالفضل هم تاييد كرد

الان چند ساله دارم دنبال هويتم مي گردم

لامصب داداشم  اصلن به من نكشيده

ولي دلم به حال خودم ميسوخت ، عاخه  تا قبل از اون موقع فك مي كردم مامان و بابام خواهر و برادرن

و خدا ماها رو  تو يه جعبه بهشون هديه  داده !!!!!!!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 21:9  توسط آذرخش  | 

D:

اگر كسي مرا خواست.....بگوييد رفته...

اگر پرسيد: كجا؟

بگوييد : رفته بخوابه!

.

.

.

.

.

حتما كه نبايد يه چيز عاشقي باشه كه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 18:7  توسط آذرخش  | 

:))))

اگه ديدي جواني بر درختي تكيه كرده...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
سريع بيارش كنار!!
 يهو يه گلابييي چيزي ميخوره تو سرش
چارتا فرمول به فيزيك اضافه ميكنه
بدبخت ميشيم
:((((
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 17:52  توسط آذرخش  | 

اين است حقيقت تلخ روزگار ما

زمستاني تلخ " كلاغ " غذايي نداشت تا جوجه هايش راسير كند

گوشت بدن خودش را مي كند و به جوجه هايش مي داد تا بخورند

زمستان تمام شد و كلاغ مرد ....

جوجه ها كه نجات پيدا كردند ، گفتند:

خوب شد كه مرد ، راحت شديم ازين غذاي تكراري!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 17:2  توسط آذرخش  | 

انتقام؟

نيازي به انتقام نيست

فقط منتظر بمان

آن ها كه آزارت دادند، سر انجام به خود آسيب ميزنند

و اگر بخت مدد كند

خدا اجازه مي دهد كه تماشاگرشان باشي

:))

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 16:56  توسط آذرخش  | 

:)

نه به ديروزهايي كه بودي فكر مي كنم

نه به فرداهايي كه شايد بيايي

امروز را مي خواهم زندگي كنم

خواستي باش

نخواستي نباش


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 16:51  توسط آذرخش  | 

......

بعضي ها از دور مي درخشند!

نزديك كه مي شوي ، يك تكه شيشه شكسته اي بيشتر نيستند كه بايد لگدي به آن زد تا از مسير آفتاب خارج شوند  و چشم ديگري را خيره نكنند و گول نزنند

:))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 0:16  توسط آذرخش  | 

عاشق؟

دختري به كوروش كبير گفت : من عاشق تو هستم

كوروش گفت: لياقت تو برادرم است كه از من زيباتر است و پشت سر توست

دخترك برگشت و ديد كسي نيست!

كوروش گفت : اگر عاشق بودي پشت سرت را نگاه نميكردي

:d

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 0:8  توسط آذرخش  | 

دل


نگران نباش  حال من خوب است.......بزرگ شده ام
ديگر آنقدر كوچك نيستم كه در دلتنگي هايم گم شوم
آموخته ام كه اين فاصله كوتاه بين لبخند و اشك ، نامش ،" زندگيست"
آموخته ام كه ديگر دلم براي نبودنت تنگ نشود
راستي .... باور كردم تنهايي را
چقدر دلم كسي را نمي خواهد
 دلي را برايت به دريا زدم كه از آب واهمه داشت .
 و تو براي من حتي دستانت را هم خيس نكردي.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 23:45  توسط آذرخش  | 

مطالب قدیمی‌تر